آمار ستاره برفی

بانوی تیر ماهی ...

سلام !

یادمه یه جا خوندم وبلاگی که حداقل ماهی یه بار آپدیت نشه فاتحه ش خونده س.

چه برسه به یک سال و شش ماه !

ولی واسه شروع دوباره هیچ وقت دیر نیست

اومدم بنویسم

هر چند کسی نخونه

البته اگه حافظه یاری کنه و اتفاقات تلخ و شیرین ای مدت کامل یادم مونده باشه

پس !

به نام خدا ...

 

+ دونه برف: پستای تلگرافی اخیر حذف میشن تا کامل با جزئیات برگردن :)


برچسب‌ها:
+ تاریخ دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٦ ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ نویسنده ستاره برفی نظرات ()

آدما چقد تو دنیای مجازی زود فراموش میشن!

از وقتی خصوصی می نویسم مخاطبام یک دهم قبل شده!

چه رسم بدی ـه اگه سر نزنی سر نمی زنن!

شاید تو یه مقطع زمانی آدم نتونه بیاد نت!

نزدیک به دو هفته پی سی خراب بود!

تو این مدت، از اون همه دوست و مخاطب، فقط یه نفر جویای احوالمون بود!

دمت گرم رفیق ...

----<--@


برچسب‌ها:
+ تاریخ سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳ ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ نویسنده ستاره برفی نظرات ()

یه هفته بیشتر به روز عقد نمونده بود و من هنوز هیچی نخریده بودم ...

غروب یکشنبه 14 دی، دوتایی رفتیم واسه خرید کفش ... علیرضا یه دوستی داره که مغازه کفش فروشی داره ... اول رفتیم اونجا و من یه کفش پسندیدم ...

اون که می دونست من دلم می خواد مغازه های دیگه رو هم ببینم، گفت میریم جاهای دیگه رو هم می بینیم، اگه خوشت نیومد میایم همینُ می گیریم ...

اینجوری شد که از اونجا خرید نکردیم و رفتیم کفش فروشی های دیگه رو هم گشتیم ... ولی چیز قشنگی به چشمم نخورد و برگشیم مغازه دوستش و همونی که خوشم اومده بودُ خریدیم ...

هر چی گشتیم کیفی که بشه باهاش ست کرد پیدا نکردیم و کلا از خیر کیف خریدن گذشتم ... (البته چه بهتر که نخریدیم، حالا بعدا میگم چرا چشمک)

ساعت از 8 گذشته بود که سوار ماشین شدیم و رفتیم یه جای دیگه که کلا کفش و لباس مردونه زیاد بود ... بعد از کلی چرخیدن، بالاخره علیرضا خان یه کفش پسندیدن و خریدیم ...

قرار بود واسه علیرضا یه پیراهن سفیدم بخریم که روز عقد زیر کت ش بپوشه ... ولی ساعت داشت 10 می شد و دیگه دیر شده بود ...  بسیااااار هم گرسنه بودیم ... واسه همین رفتیم یه فست فوت و شام خوردیم ...

بعد از شام رفتیم خونه علیرضایینا خریدامونُ نشون دادیم و برگشتیم خونه مون ... مامانم تا کفشای منُ دید، یاد یه کیف افتاد که خودش از مکه واسم سوغات آورده بود ... انقد خوب با هم ست شدن ...

غروب روز بعد، رفتیم واسه خرید پیراهن ... حدودای 8 بود که کارمون تموم شد و علیرضا پیشنهاد کرد شام بریم خونه شون ... منم با مامانم تماس گرفتم و بهش اطلاع دادم ... اونم موافقت کرد ...

اینجوری شد که واسه اولین بار دست پخت مادر شوهرُ خوردم ... چقدم که خوب بود ...

روز بعد، ینی سه شنبه 16 دی، رفتیم واسه خرید لباس عقد ... چون علیرضا نتونست مرخصی بگیره تا همراهم بیاد، منم با عمه م و زنداداشم رفتم ...

وای که چقدر انتخاب یه لباس مناسب سخت بود ... بعد از کلی جستجو، بالاخره اینُ خریدیم ...

بعد از خرید، همراه عمه م اومدم خونه مادربزرگم تا علیرضا بیاد دنبالم و برسونتم خونه ...

چهارشنبه هم که معلوم ـه دیگه، بازم به مقدمات خوشگلاسون گذشت :دی

وقت محضر، پنج شنبه ساعت 1 بود و مراسم هم که یه جشن مختصر تو خونه خودمون بود از ساعت 3 بود ...

صبح پنج شنبه علیرضا اس داد که داره میره دنبال شستن ماشین (ببینید چه یادش بوده واسه وبلاگم عکس بگیره قلب) ... منم رفتم آرایشگاه ... یه تیکه ماه شده بودم :دی ... تا برگشتم ساعت 12 بود و علیرضا و زنداداشم و نرگس هم اومده بود خونه مون ...

موقع رفتن به محضر، بابام و نرگس با ماشین ما اومدن و بقیه هم با آژانس ...

خانواده علیرضا زودتر از ما رسیده بودن ... قرار بود دو تا پدربزرگ مادربزگام و زهرا و حامد هم بیان ... تو فاصله ای که منتظر اونا بودیم، محضر داره شروع کرد به ثبت مدارک که تازه اون موقع بابام یادش افتاد شناسنامه خودشُ نیاورده خنثی

خدا رو شکر هنوز مامانمینا از خونه حرکت نکرده بودن و شناسنامه رو آوردن ...

مدارک که ثبت شد، بقیه مهمونا هم رسیدن و من و علیرضا رفتیم سر سفره عقد نشستیم و خطبه جاری شد قلب

بعد از خطبه، حلقه ها رو دست هم کردیم و نوبت هدیه ها شد ...

به ترتیب هدیه علیرضا، مامان بابام، خانداداش، مامان علیرضا و برادرش و داداش کوچیکه خودمم یکی یه دونه از اینا دادن ... دو تا پدربزرگ مادربزرگام و زهرا و حامد هم پول دادن ... بابام هم یه ساعت مچی به علیرضا هدیه داد ...

هدیه ها که تموم شد، رفتیم سر میز محضر دار و دفتر ثبتُ امضاء کردیم ... بعد محضر دار سند ازدواجی که تنظیم کرده بودُ آورد و اول علیرضا و بعد من امضاء کردیم (خلاصه که امضاء تو امضاء یی بود :دی)

مراسم محضر که تموم شد، همه برگشتن خونه مون و ما هم رفتیم آتلیه ... یه ساعتی کارمون تو آتلیه طول کشید و نزدیکای 4 اومدیم خونه ...

تقریبا همه ی مهمونا اومده بودن ... چند دقیقه بعد علیرضا رفت قسمت مردونه ...

از لحظه ی ورود استرس داشتم که اگه بگن عروس باید برقصه من چی کار کنم نگران

آخرشم زورم بهشون نرسید و وقتی علیرضا برگشت تو زنونه، دوتامونُ بلند کردن با هم برقصیم ... وای که وفتی آدم رقص بلد نباشه چه حس بدی ـه اون وسط استرس

انقد اون روز به نظرم زمان زود گذشت ... تا چشم به هم زدم ساعت 6 شده بود و مهمونا کم کم رفتن ...

خلوت که شد، پدربزرگام، بابام، داداشام، حامد، پدر و برادر علیرضا و دو تا داییام هم اومدن خونه مون ... پدربزرگ پدریم واسمون شعر خوند و کلی با همه عکس گرفتیم ...

قرار بود خانواده علیرضا رو شام نگه داریم ... یکی از داییام هم که راهش دور بود با خانومش و دو تا دختراش موند ...

ساعت از یک گذشته بود که خانواده علیرضا و داییم و خانداداش رفتن ...

روز جمعه نزدیک ظهر بود که بیدار شدیم ... تا غروب خونه بودیم و بعدش با علیرضا رفتیم خونه شون تا کت و شلوارشُ بذاره خونه ... بعد از شام یه سر رفتیم خونه خانداداش که خیلی به خونه علیرضایینا نزدیک ـه ... اونا هم شب نگهمون داشتن و صبح شنبه علیرضا رفت سر کار و باباشم منُ رسوند خونه مون که برم مهد ...

+ توو بی کانتینیوو ...


برچسب‌ها:
+ تاریخ شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳ ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ نویسنده ستاره برفی نظرات ()

با محرم شدنمون، کم کم رفت و آمد علیرضا به خونه مون بیشتر شد و دیگه تو مهمونی های خانوادگی هم به حساب می اومد ...

زنداداش که امسال به خاطر ماه صفر واسه نرگس جشن تولد نگرفته بود، تصمیم گرفت یه هفته بعد از بله برون، ینی پنجشنبه 11 دی، یه جشن مختصر واسش بگیره و شام بده ... ینی عمدا گذاشت بعد از بله برون که رابطه ی ما شکل رسمی تری گرفته باشه و بتونه علیرضا رو هم دعوت کنه ...

 اون روز از صبح رفتم دنبال جریان شناسنامه هامون ... چون یه هفته بیشتر به عقد نمونده بود و هنوز شناسنامه ها به دستمون نرسیده بود ... بعد از کلی رفت و برگشت از اداره پست به دفتر پیشخوان، گفتن باید تا دوشنبه هفته آینده صبر کنی و اگه شناسنامه ها نرسید، از طریق ثبت احوال اقدام کنی واسه گرفتن شناسنامه موقت تا عقد باهاش انجام بشه ... خلاصه تا ظهر درگیر بودم و نزدیکای 12، دست از پا دراز تر رفتم خونه خانداداش ...

جشن ساعت 3 شروع می شد و زنداداشم هنوز یه عالمه کار داشت ... خواهرشم اون روز مرخصی گرفته بود و زودتر اومده بود تا کمکش کنه ...

تا رسیدم رفتم تو آشپزخونه و میوه هارو شستم و یه کم کمکش کردم ... بعدش تازه رفتم سراغ آماده شدن خودم ...

نرگس عاشق کارتن توت فرنگی ـه ... کیکی که واسش سفارش داده بودن شکل شخصیت کارتن توت فرنگی بود ... نازنین هم چند تا عکس این کارتنُ از نت گرفت و منم بردم بیرون پرینت گرفتم واسه تزئینات پذیراییش ... با بشقاب و لیوان های یه بار مصرفی که زنداداشم گرفته بود، کلا تم ـه تولدش توت فرنگی شد ... ینی خودش عشق می کردا ^ــ^ ( من نمی دونم اون لحظه کی اون اسپریُ گذاشته بود وسط میز :|) 

کیک که بریده شد و کادوها هم باز شد، میز عصرونه رو چیدن ... بعدش مهمونا کم کم رفتن و آقایون هم اومدن واسه شام ...

آخر شب که همه داشتن می رفتن، خانداداش به علیرضا و حامد گفت بمونن با هم فیلم ببینن ...

از شانس بد من، تو این اولین مهمونی خانوادگی که علیرضا حضور داشت، یه چیزی پیش اومد که بازم باعث دلخوری شد :( ... البته هیچ ربطی هم به خانواده ما نداشت ...

بعد از تموم شدن فیلم، علیرضا پا شد خداحافظی کرد که بره ... از قیافه ش فهمیدم که ناراحت ـه ... واسه همین تا پایین دنبالش رفتم و نزدیک یه ساعت تو ماشین نشستیم و حرف زدیم تا حل شد ...

دوست نداشتم با اون حال بره خونه ... واسه همین راضیش کردم باهام برگرده خونه خانداداش و همون جا بخوابه ... چون زهرا و حامد هم قرار بود بمونن ...

صبح (البته صبح که نه، دیگه ظهر شده بود :دی) بعد از خوردن صبحونه، علیرضا رفت خونه شون تا ماشین بیاره و ما رو برسونه ولی ماشین بیرون بود ... اونم آژانس گرفت و 4 تایی با زهرا و حامد برگشتیم ... اون دو تا رفتن خونه آقاجونم و ما هم اومدیم خونه خودمون ... بعد از شام هم رفت خونه شون ...

صبح که علیرضا رفته بود خونه شون دنبال ماشین، اینُ هم واسم آورد  ... یه سنگ لاجورد ـه که توش رگه های طلا داره ... می گفت کم پیش میاد که یه سنگ به طور طبیعی خودش یه شکل خاص باشه ...


برچسب‌ها:
+ تاریخ جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳ ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ نویسنده ستاره برفی نظرات ()

بالاخره روز موعود فرا رسید ... شب خواستگاری قرار شد اولین پنجشنبه بعد از ماه صفر که می شد 4 دی، مراسم بله برون باشه ... دیگه معلوم ـه وقتی قرار باشه یه همچین مراسمی تو خونه آدم برگزار بشه چقد بدو بدو پیش میاد ...

از اول هفته مامانم خونه رو بهم زد و تقریبا یه نیمچه خونه تکونی کردیم ... روز قبل از مراسم هم که صرفِ مقدمات خوشگلاسیون شد و به خواسته ی علیرضا خان موهامُ تیره ی تیره کردم ...

خوبیش این بود که پنجشنبه تعطیل بودم و نسبت به روزای دیگه می تونستم بیشتر بخوابم ... با این که شب قبل همه ی کارها رو انجام داده بودیم، ولی بازم یه سری خرده کاری موند واسه پنجشنبه ...

تو فامیل ما مراسم بله برون این شکلی ـه که فقط بزرگترای درجه یکُ دعوت می کنیم ... ولی من یکی از دختر عموهام و یکی از دختر عمه هامُ هم دعوت کردم ... اولی چون اونم تو بله برونش منُ دعوت کرده بود، دومی هم با این که تو مراسم خودش منُ نگفته بود، ولی از یه هفته قبل هی می گفت منُ دعوتم نکنی خودم میام ... یه سینی و جام هم واسه دفتر بله برون تزئین کرده بود ... یکی از پسر عموهام (داداش همین دختر عموم) هم اومد ...

ساعت 4 علیرضا از خونه شون راه افتاد تا بره شیرینی و گل سفارش بده ... بعدشم اومد دم خونه مون تا اون بسته های تزئینیُ ازم بگیره ...

تو اون فاصله، زهرا میوه ها رو روی اُپن چید (اون آناناسم دختر عمه م تزئین کرده بود) ...

اون شب خان داداش شب کار بود و نتونست مرخصی بگیره تا تو مراسم باشه :( ...

ساعت از 7 گذشته بود که یواش یواش سر و کله ی مهمونا پیدا شد ... حدودا یک ساعت بعد هم علیرضا اس داد که ما داریم میایم ...

هنوز به کوچه مون نرسیده بودن که مامان خانومم یادش افتاد مَنقل و اسپند حاضر نکرده ... تازه همینم زن عموم یادش انداخت ... پسر عموم رفت تو حیاط و تند تند زغال ها رو با سشوار داغ کرد و اسپند ریخت روش ... موقع ورود علیرضا و خانواده ش هم، شروع کرد به دف زدن ...

هدیه ها + سبد گلی که آورده بودن رو میز چیده شد و همه نشستن و پذیرایی شدن ...

چند دقیقه بعد، عمو بزرگم با کسب اجازه از بابام، مجلسُ دست گرفت و یه چیزایی تو دفتر بله برون نوشت ... بقیه مهمونا هم به عنوان شاهد امضاء کردن و آخر سر هم من و علیرضا زیرشُ امضاء کردیم ...

نزدیکای 9:30، پیش نماز محل که بابام از قبل باهاش هماهنگ کرده بود، اومد خونه مون و یه صیغه به مدت دو هفته بینمون خوند و علیرضا انگشتر نشونُ دستم کرد ... بعدشم مامانش پارچه چادری که آورده بودن، انداخت رو سرم ...

ساعت از 11 که گذشت، مهمونا کم کم رفتن ... ولی علیرضا موند تا با هم چند تا عکس بندازیم ...

قرار بود حامد زنداداشم و علیرضا رو برسونه ... نرگس هم می خواست خونه مون بمونه ... موقع رفتن حامد، من و زهرا و نرگس هم همراهش رفتیم ... زنداداشمُ که رسوندیم، هنوز نرفته بودیم سمت خونه علیرضایینا که حامد پیشنهاد داد بریم یه کم خیابون گردی ... ما هم موافقت کردیم ...

خیابون گردی همان و شمال رفتن همان ... توی مسیر از یه دَکه کنار پمپ بنزین چای گرفتیم ... نزدیکای ساعت 4 صبح امام زاده هاشم بودیم و آش دوغ خوردیم ...

فکر نمی کردم بخوایم از ماشین پیاده بشیم، واسه همین فقط یه مانتو رو لباس بله برون پوشیده بودم ... چقدم که هوا سرد بود ...

دقیقا ساعت 7 صبح لب دریا بودیم ... ولی علیرضا نتونست از ماشین پیاده بشه ... شب قبل از بله برون پاش تو فوتبال یه کم ضربه خورده بود و تو راه که بودیم تازه دردش شروع شد ... واسه همین اون تو ماشین موند و ما پیاده شدیم چند تا عکس گرفتیم ...

هوا خیلی سرد و بود و نمی شد زیاد بیرون از ماشین موند ... خورشید داشت کم کم طلوع می کرد که سوار ماشین شدیم و برگشتیم ...

تا رسیدیم تهران، ساعت 11 ظهر بود ... حامد اول علیرضا و بعد من و نرگسُ رسوند و خودشونم رفتن خونه شون ...

صبح که از علیرضا جدا شدیم، قرار شد تا غروب استراحت کنه و بعدش شام بیاد خونه مون ... منم وقتی رسیدم خونه اصلا نخوابیدم و تا ساعت 5 که علیرضا اومد، مشغول مرتب کردن خونه بودم ...

شام که خوردیم تا 12:30 خونه مون بود و بعد رفت خونه شون ...

+ توو بی کانتینیوو ...


برچسب‌ها:
+ تاریخ شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ نویسنده ستاره برفی نظرات ()

هفته آخر آذر، قرار بود یه روزشُ بریم واسه آزمایش خون ... ولی هر دومون سرما خوردیم و مجبور شدیم دو سه روزی دارو بخوریم ... به خاطر مصرف آنتی بیوتیک، آزمایش دادن امکان پذیر نبود ... واسه همین تا آخر هفته صبر کردیم که اثر دارو ها از بین بره ...

بالاخره شنبه، اول دی، هر دومون مرخصی گرفتیم و ساعت 7 صبح رفتیم آزمایشگاهی که محضر بهمون معرفی کرده بود ... اون روز هوا هم خیلی سرد بود ...

ساعت کار آزمایشگاه 8 بود و ما یه کم زودتر رسیدیم ... سه چهار تا ذوج دیگه هم قبل از ما اومده بودن ...

هر چی به ساعت 8 نزدیکتر می شد، آزمایشگاه شلوغ تر می شد ... دیدن اون همه زوج جوون اونم یک جا جالب بود ...

وقتی پرسنل پذیرش سر جاشون مستقر شدن، علیرضا سریع رفت و معرفی نامه مونُ تحویل داد ... اینجوری ما جزء اولین نفرایی بودیم که صدامون زدن واسه آزمایش ...

مسئول پذیرش به همه می گفت که در صورت تمایل میتونین یه مبلغ اضافی پرداخت کنید و علاوه بر آزمایش ازدواج، آزمایش ایدز و هپاتید هم بدید ... ما هم پذیرفتیم ...

بعد از این که صدامون زدن، رفتیم پیش یه خانم بسیار مهربون و خوش رو  که ظروف آزمایش + یه سری توضیحات راجع به نحوه ی جواب دهی آزمایشا بهمون داد ...

اولین مرحله آزمایش، تست خون بود که به ترتیب سه تا دختر و سه تا پسر به صورت مجزا می رفتن تو اتاقی که نمونه خونُ  می گرفتن و یه خانم ـه ازشون خون می گرفت ...

دومین مرحله هم که دیگه معلوم ـه چی ـه 

سومین مرحله، همه ی دخترهارو جمع کردن تو یه اتاق و بهشون واکسن زدن ... وای که چقد بعضی دخترا تیتیش مامانیَن ... واکسنش به اندازه گزیده گی مگس درد داشت ... ولی بعضیاشون انقد آخ و اوخ می کردن که نگو ...

جواب آزمایش ازدواجُ همون روز می دادن ... واسه همین باید دو سه ساعتی منتظر می موندیم ...

تو محوطه ی باز آزمایشگاه یه بوفه بود که رفتیم ازش چای و کیک گرفتیم ... بعدشم تو سالن انتظار نشستیم تا جوابا رو دادن و خدا رو شکر همه چی اوکی بود ...

نزدیک 12 ظهر بود که از آزمایشگاه زدیم بیرون ...

اون روز قرار بود بعد از ظهر با عمه م برم لباس بله برون بگبرم ... واسه همین علیرضا منُ رسوند خونه ی مادربزرگم و خودشم رفت خونه یه کم بخوابه ...

هنوز ساعت 2 نشده بود که با عمه رفتیم خرید ... وقتی لباسیُ که قبلا انتخاب کرده بودم بهش نشون دادم، پسندید و بعد از پرو کردن، خریدیمش ...

تو همون پاساژی که لباسُ خریدیم، یه جفت کفش همرنگش پیدا کردیم و اونُ هم خریدیم ...

اون روز مامانم به خاطر زانو دردش رفته بود دکتر ... تو راه برگشتش، ایستگاه مولوی باهاش قرار گذاشتم تا بریم چادر رنگی بخریم ... دیگه عمه م از م جدا شد و برگشت خونه ...

بعد از کلی جستجو، بالاخره یه چادر که تقریبا می شد با لباس و کفش ست کرد انتخاب کردیم و خریدیم ... تا ساعت 7:30 هم برگشتیم خونه ...

قرار بود تزئین هدیه های بله برونُ خواهر علیرضا تهیه کنه ... ولی اون شب وقتی از خرید برگشتیم خونه، علیرضا تماس گرفت گفت اگه میشه خودت برو به سلیقه خودت یه چیزی بخر، پولش هر چقدر شد خودم باهات حساب می کنم ...

من دوست داشتم با خودش برم خرید ولی هر چی بهش گفتم قبول نکرد بیاد ... تازه از این اصرار من ناراحتم شد ... منم دیدم داره عصبانی میشه زود خداحافظی کردم ... البته بعدا بهم گفت که ناراحتیش از قبل بوده و ربطی به من نداشته ...

منم تصمیم گرفتم غافلگیرش کنم ... خودم یه طرحی تو ذهنم بود ... تا 3 نصفه شب بیدار موندم و با مقوا و نایلن ضخیم و یه سری وسایل دیگه، 2 تا بسته درست کردم ... به نازنین هم گفتم ازشون عکس گرفت و تو واتس آپ واسش فرستاد  ... بعدم با خط خودم یه اس بهش دادم که صبح گوشیشُ چک کنه ...

فرداش تا 11 صبح خواب بودم ... وقتی بیدار شدم دیدم علیرضا اس داده بود و کلی تعریف و تشکر کرد از کارم ... بعدشم که فهمید بیدار شدم تماس گرفت و هم از ناراحتی شب قبلش عذرخواهی کرد و هم بابت بسته ها تشکر کرد ...

+ توو بی کانتنیوو ...


برچسب‌ها:
+ تاریخ چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳ ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ نویسنده ستاره برفی نظرات ()

روزی که علیرضا با خانواده ش اومدن خواستگاری، قرار شد تا تموم نشدن محرم و صفر، هیچ مراسمی نداشته باشیم ...

تنها مناسبتی هم که قبل از عقد پیش رومون بود، شب یلدا بود که اونم مصادف شده بود با ایام شهادت ... واسه همین مراسم شب یلدا هم منتفی شد ...

ولی ته دلم دوست داشتم یه مراسم ساده و کوچولو به بهونه شب یلدا داشته باشیم ... آخه این جور چیزا فقط یه بار واسه آدم اتفاق می افته ... دلم نمی اومد از دستش بدم ...

وقتی با علیرضا درمیون گذاشتم اونم پذیرفت و قرار شد جمعه 28 آذر که با ایام شهادت چند روزی فاصله داشت، با خانواده ش بیان خونه مون ...

شب قبلش، حدودای ساعت 7، اومد دنبالم تا بریم به مناسب یلدا واسه هم هدیه بخریم 

از خرید که برگشتیم، همون دختر خاله ی مامانم که تابستونی مانتو نذرم کرده بود، با دختر کوچیکش خونه مون بود ... علیرضا هم که دید مهمون داریم، دیگه نیومد تو خونه و رفت ...

دختر خاله م تازه اون شب جریانُ فهمید و انقد خوشحال شد که نگو ... همش هم بهم می گفت چرا نیاوردیش تو تا من ببینمش ... بعدشم هی مسخره بازی درمیاورد و می گفت الهام کچل که نیس؟ 

منم عکس علیرضا رو که واسه شناسنامه ش گرفته بود با افتخار نشونش دادم  ... اونم با یه لحن خریدارانه ای می گفت: "نه، خوبه، میشه از خونه آوردش بیرون" 

خلاصه اون شب تا دو، سه نصفه شب بیدار بودیم و چرت و پرت می گفتیم و می خندیدیم 

صبح 5شنبه، بعد از رفتن مهمونا، مشغول تمیز و مرتب کردن خونه شدم ... عصر هم یه ساک دستی درست کردم واسه کادوی علیرضا ... نزدیکای غروبم یه ظرف لبو و شلغم تزئین کردم واسه شب (یادم رفت آخر سر که میز پذیرایی رو کامل چیدم، از کلش عکس بگیرم :(...)

ساعت از 8 شب گذشته بود که علیرضا و خانواده ش اومدن خونه مون ... پدربزرگ و مادربزرگ پدریم هم خونه مون بودن ...

خواهر علیرضا خیلی ساده با چیزایی که تو خونه داشت میوه و شیرینی ها رو تزئین کرده بود ... اینم هدیه هایی که شب قبلش با علیرضا خریدیم ...

 زمستون امسال اولین زمستونی شد که تو خونه پاهام گرم بود ... اونم به خاطر این جوراب پشمیا بود 

با این که هم چی خیلی ساده برگذار شد ولی خوب بود ... ینی از هیچ چی بهتر بود ^ــ^

+ توو بی کانتینیوو ...


برچسب‌ها:
+ تاریخ شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۳ ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ نویسنده ستاره برفی نظرات ()

25 آذر تولد کیان و کسری بود ... مامان باباشونم یکی دو روز قبلش با هم آشتی کردن 

به خاطر مصادف شدن شب یلدا با آخر ماه صفر، جشن شب یلدای بچه های مهدُ دیروز برگزار کردیم ...

دو هفته قبل هم یه عکاس اومده بود سرا و به مناسبت شب یلدا با لباسای محلی از بچه ها عکس گرفت تا توی جشن به هر بچه عکس خودشُ بدیم ...

واسه دیدن عکس ها بفرمایید ادامه مطلب 


برچسب‌ها:

ادامه مطلب
+ تاریخ پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳ ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ نویسنده ستاره برفی نظرات ()

بعد از ظهر یکشنبه 23 آذر، علیرضا مرخصی گرفت تا هم بریم سرویس طلا بخریم و هم واسه تعویض شناسنامه هامون اقدام کنیم ...

ساعت 3 بعد از ظهر جلوی یکی از دفاتر پیشخوان دولت منطقه مون قرار گذاشتیم ... خواهرشم اومد تا موقع خرید طلا همراهمون باشه ... قرار بود مامانمم باهامون بیاد، ولی بدجور سرما خورده بود و نتونست بیاد ... قرار شد نازنین بعد از کلاس زبانش بیاد پیشمون (ولی این جا به جایی خیلی واسم بد شد)

کارمون که تو دفتر پیشخوان تموم شد، رفتیم سمت طلا فروشی ها ... نازنین هم رسید ... موقع انتخاب سرویس، سعی می کردم چیزی انتخاب کنم که زیاد سنگین نباشه ... ولی خواهر علیرضا سنگین تر انتخاب می کرد ... آخرم سرویسی که خریدیم تقریبا دو برار اونایی بود که من انتخاب می کردم ...

تو کش و قوس های انتخاب سرویس یه چیزی پیش اومد که باعث عصبانیت علیرضا شد ... جوری که نزدیک بود بیخیال خرید بشیم و برگردیم خونه ... مطمئنم اگه مامانم همراهمون بود این جوری نمی شد ...

بعد از خرید علیرضا و خواهرش رفتن خونه شون و من و نازنین هم با اوقات تلخ برگشتیم خونه ...

فردای اون روز، غروب، تلفنی داشتیم با علیرضا صحبت می کردیم که حرف کشیده شد به جریان شب قبل و انقد بحث بالا گرفت که بعد از چند بار تماس گرفتن و قطع کردن، بهم گفت نمی خواد تا آخر هفته با هم تماسی داشته باشیم تا خوب فکر کنیم، شاید لازم باشه رو تصمیممون تجدید نظر کنیم ...

فقط خدا می دونه که اون شب با چه حالی خوابیدم ... تا صبح هزار بار مردم و زنده شدم ... همش با خودم فکر می کردم نکنه انتخابم درست نبوده ...

اون شب به خاطر این که کسی متوجه بحث کردنم با علیرضا نشه، موقع حرف زدن می رفتم تو راه پله ی خونه مون ... بعد از تموم شدن حرفامون، یکی دو ساعتی اونجا نشستم تا یه کم آروم بشم و بعد برگردم تو خونه ...

اوایل آشناییمون خودش ازم خواسته بود تا صبح ها بزنگم و بیدارش کنم ... خودشم بعد از تماس من یه اس صبح بخیر محبت آمیز واسم می فرستاد ...

ولی اون روز صبح، وقتی بیدار شدم بهش زنگ نزدم ... تا این که خودش اس داد ... ظهر هم طبق معمول هر روز از محل کارش باهام تماس گرفت ... هنوز اثرات ناراحتی شب قبل تو صدام بود ...

می دونستم به خاطر سرمای راه پله و فشار عصبی که بهم وارد شده بود، حتما مریض می شم ... همون طورم شد و علاوه بر مریضی، صبح که بیدار شدم دهنم پر آفت شده بود ... ظهر که از مهد برگشتم خونه، هر چی به شب نزدیک تر می شد، حالم بدتر می شد ...

ساعت 10 شب بهش اس شب بخیر دادم و خوابیدم ... ولی اون فکر می کرد هنوز باهاش قهرم و واسه همین دارم زود می خوابم ... چند دقیقه بعدش اس داد و به خاطر رفتار تند دیشبش کلی معذرت خواهی کرد ...

فکر می کنم یه ساعتی تو رختخواب بیدار بودم و بهش اس می دادم تا بالاخره روابط حسنه شد 

نکته: دختر خانومای عزیز، حتما حتما حتما، موقع خریدای اصلی عقد و عروسی، مامانتونُ با خودتون ببرید ...

+ توو بی کانتینیوو ...


برچسب‌ها:
+ تاریخ سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳ ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ نویسنده ستاره برفی نظرات ()

وقتی آخر هفته نتونستیم همدیگه رو ببینیم، تصمیم گرفتیم شنبه 21 آذر که اربعین بود و تعطیلی ـه رسمی، از صب تا غروب با هم باشیم

با وجود شرایط کاری ـه علیرضا و این که حتی جمعه ها هم وقت آزاد نداره، فقط می تونیم از تعطیلات رسمی واسه گردش و تفریح استفاده کنیم ... اینارو گفتم که نگید چرا روز اربعین پا شدیم رفتیم پیک نیک

جمعه غروب علیرضا باهام تماس گرفت و گفت واسه برنامه شنبه یه سورپرایز داره برام (این شکلک ـه همیشه منُ یاد "وری نایس" میندازه :دی) ... اما ترسیده بود به خاطر هیجان سورپرایزش یه وقت بازم دهنم آفت بزنه  واسه همین سورپرایزشُ لو داد

اول قرار بود بریم یه پارک تو منطقه خودمون و ناهار با هم باشیم ... ولی علیرضا پیشنهاد داد بریم امام زاده هاشم تو جاده شمال  واسه ناهار هم یه مرغ گرفته بود که جوجه کنیم

شنبه صبح ساعت هشت و نیم نُه بیدار شدم ... قرار بود منقل و زیراندازُ خودش بیاره ... منم فلاکس چایُ پر آب جوش کردم و چند تا تی بگ + خرما و یه کم میوه، بشقاب، قاشق و چنگال و چاقو گذاشتم تو یه سبد کوچیک ... یه پتو هم برداشتم که پهن کنیم روی زیرانداز ...

ساعت از ده گذشته بود که علیرضا اومد دنبالم ... مثه این که دزدگیر ماشینشون مشکل پیدا کرده بوده و کلی دردسر کشیده بود واسه باز کردن در ماشین ...

وقتی رسید دم خونه مون، بابام هم از خونه اومد بیرون و هی ازش می پرسید کجا می خواید برید ... شک نداشتم اگه بابام مقصدمونُ بفهمه مخالفت میکنه  واسه همین از شب قبل با علیرضا هماهنگ کرده بودم که یه وقت چیزی نگه ...

خلاصه وسایلُ گذاشتیم رو صندلی عقب ماشین و راه افتادیم ... علیرضا عینک آفتابیشُ جا گذاشته بود ... واسه همین اول رفتیم دم خونه شون تا عینکشُ برداره و بعد هم به سمت جاده شمال

شب قبل یه لاک مشکی خریده بودم که اون روز بزنم ولی فرصت نشد ... منم با خودم بردم و همون جا تو ماشین لاکمُ زدم (حالا واجب بود انگار )

توی مسیر یه جا کنار جاده ایستادیم چای و خرما خوردیم ... موقع اذان ظهر هم رسیدیم امام زاده هاشم ... یه ظرف لبوی داغ به پیشنهاد من و یه کاسه آش دوغ هم به پیشنهاد علیرضا خوردیم ...

می خواستیم همون جا بساطمونُ پهن کنیم ولی علیرضا گفت یه روستای دنج سراغ داره که یه کم بالاتر از امام زاده هاشم ـه و یه رودخونه از کنارش رد میشه

با موافقت من رفتیم تو اون روستا و کنار رودخونه اتراق کردیم ... اول یه کم میوه خوریدیم و بعد تا خواستیم منقلُ روشن کنیم واسه کباب کردن جوجه ها، دیدیم هیچ کدوممون کبریت نیاوردیم

اونجایی که مانشسته بودیم تا خیابون اصلی یه کم فاصله داشت ... اولش علیرضا گفت نمیشه تو اینجا تنها بمونی، پاشو بند و بساطمونُ جمع کنیم بریم کبریت بخریم و برگردیم ... ولی من با کلی اصرار راضیش کردم که بمونم و اون بره کبریت بخره ...

خلاصه سوار ماشین شد و با سرعت رفت و کمتر از ده دقیقه نشد که برگشت ... از شما چه پنهون تو اون فاصله یه کم ترسیدم از تنها بودنم  چون هیچ کس اونجا نبود ... علیرضا هم می گفت از نگرانی قلبم به یه مو بند بود تا برگشتم

بالاخره منقل روشن شد ... من جوجه ها رو به سیخ می زدم و علیرضا هم کباب می کرد ... بعد تا نوبت به سیخ جدید برسه، اون قبلیشُ همون جور داغ داغ می خوردیم  به قول خودش سرخ پوستی  اگه بگم ما دو تا اون روز یه مرغ خوردیم باورتون میشه  الان که دارم می نویسم خودم تو کفم که چطور پا به پای علیرضا جوجه خوردم

بعد از ناهار چای خوردیم و یه کم با گوشی علیرضا از خودمون عکس گرفتیم  حدوای ساعت 4 هم جمع و جور کردیم که برگردیم ...

تو مسیر رفتمون روم نشد عکس بگیرم ... ولی موقع برگشت دیگه یخم باز شده بود و کلی از مناظری که تو مسیر بود عکس گرفتم ...

  

 

^ــ^

وقتی رسیدیم امام زاده هاشم، هوا کم کم داشت تاریک می شد ... دوباره ایستادیم آش دوغ خوردیم و بعدم حرکت به سمت تهران ...

تا رسیدیدم خونه ساعت نزدیکای 7 بود ... مامانم مسموم شده بود و حالش خوب نبود ... علیرضا هر چی بهش اصرار کرد که ببریمش دکتر، قبول نکرد ...

اون شب چند تا غذای نذری واسمون آورده بودن ... منم غذاها رو کشیدم تو بشقاب و گذاشتم واسه علیرضا و بابام ...

قبل از رفتن علیرضا، ازش خواستم تا عکسایی که با گوشیش گرفته بودیمُ با وایبر بفرسته واسه نازنین ... وقتی نازنین عکسارو می دید مونده بود ما که گفته بودیم میریم یه پارک همین نزدیکیا، پس این عکسا رو کجا گرفتیم ...

تا آخر شب مامانم کم کم حالش بهتر شد و علیرضا هم که دید بهترن، رفت خونه شون ...

وقتی رسید خونه، اس داد امروزمونُ یه جا ثبت کن ... منم دیدم چه جایی بهتر از اینجا ...

+ توو بی کانتینیوو ...

+ دونه برف: بالاخره کمر همتُ بستم و مشکل باز نشدن عکس تو یه تب دیگه رو حل کردم :دی


برچسب‌ها:
+ تاریخ شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۳ ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ نویسنده ستاره برفی نظرات ()